از وقتی یادم میآید گیر کرده بودم سرِ دو راهی. از وقتی یادم میآید همینجای زندگی ایستاده بودم هی سبک سنگین میکردم. اصلن همین بود که همیشه تکلیفم با خودم روشن نبود. که هیچوقت هیچچیز برایم بهترینی نبود که میشد. که همیشه یک جای کار میلنگید.
من آدمِ ارزشها و ضدارزشها باهمام. آدمِ دورِ نگری که در لحظه زندگی میکند. آدمِ همه شرایطِ متناقض زندگی. مثلن؟
مثلن اینکه آدمِ پرهیز از وابستگی و قید و بندم. آدمِ دور ایستادن از هرگونه انحصارگرایی. از مالکیت میترسم رسمن. بس که از عمقِ رابطه وحشت دارم.
آدمِ دیگری که منام اما حسرتِ دوام را میخورده همیشه در زندگیش. همیشه همهچیز را به کمال دوست داشته و با جزءِ هیچچیز کنار نمیآمده بس که صفر و یک زندگی کرده بوده. بس که نود درصدِ مواقع، قسمتِ "هنوز"ِ ماجرا بوده.-برخلافِ انتظار-
خلاصه آدمی که منم قلقاش فقط دستِ کسی میرفته که بفهمد شرایط را. آدمی که داینامیک باشد به قدرِ کافی و ابعادش از من کمتر نه که بعضن از ابعادِ من وسیعتر باشد. آدمی حواسش به کِی و کجایِ هر نکتهای، به اقتضای شرایط باشد.
مساله اما اصلن این نبود، دو راهی بود.
خلاصهی مطلب این میشود که منِ حالا، امروز رسیده به یک جایی از زندگیش که انقدر هی دستِ راست رفته و برگشته و دستِ چپ رفته و برگشته که حالا نمیتواند بگذرد. هر دو سمتِ قضیه را زندگی کرده انقدر که انگار ریشه کرده در هر طرف. بس که کندن نمیتواند انگار مجبور شده وسط زندگی را بگیرد برود. همهاش مجبور است حواسش باشد روی مرز قدم بگذارد. تخطی نکند.
همه آدمها همیشه زندگیشان مجبورند به همین کار. همهشان باید بگردند دنبالِ تعادل همیشه، میدانم. انصافن سخت است ولی آقا. سخت آست.
من آدمِ ارزشها و ضدارزشها باهمام. آدمِ دورِ نگری که در لحظه زندگی میکند. آدمِ همه شرایطِ متناقض زندگی. مثلن؟
مثلن اینکه آدمِ پرهیز از وابستگی و قید و بندم. آدمِ دور ایستادن از هرگونه انحصارگرایی. از مالکیت میترسم رسمن. بس که از عمقِ رابطه وحشت دارم.
آدمِ دیگری که منام اما حسرتِ دوام را میخورده همیشه در زندگیش. همیشه همهچیز را به کمال دوست داشته و با جزءِ هیچچیز کنار نمیآمده بس که صفر و یک زندگی کرده بوده. بس که نود درصدِ مواقع، قسمتِ "هنوز"ِ ماجرا بوده.-برخلافِ انتظار-
خلاصه آدمی که منم قلقاش فقط دستِ کسی میرفته که بفهمد شرایط را. آدمی که داینامیک باشد به قدرِ کافی و ابعادش از من کمتر نه که بعضن از ابعادِ من وسیعتر باشد. آدمی حواسش به کِی و کجایِ هر نکتهای، به اقتضای شرایط باشد.
مساله اما اصلن این نبود، دو راهی بود.
خلاصهی مطلب این میشود که منِ حالا، امروز رسیده به یک جایی از زندگیش که انقدر هی دستِ راست رفته و برگشته و دستِ چپ رفته و برگشته که حالا نمیتواند بگذرد. هر دو سمتِ قضیه را زندگی کرده انقدر که انگار ریشه کرده در هر طرف. بس که کندن نمیتواند انگار مجبور شده وسط زندگی را بگیرد برود. همهاش مجبور است حواسش باشد روی مرز قدم بگذارد. تخطی نکند.
همه آدمها همیشه زندگیشان مجبورند به همین کار. همهشان باید بگردند دنبالِ تعادل همیشه، میدانم. انصافن سخت است ولی آقا. سخت آست.
1 cmt:
سخت است...
Post a Comment