مثلن؟ مثلن فکرکردن به آخرین حالِ خوبی که داشتهای.
آخرین باری که کارکردن با یک سری آدم، زیر یک سقف، حال عمومیات را مساعد
میکرده، که دلت میخواسته معاشرتکردنشان را. که چهار کلمه چیز یاد
میگرفتی ازشان، بی حرصخوردن. که از تو دو قدم جلوتر بودند و این دو قدم،
دو قدم در مسیر پدرسوختهگی و هیمدامدورزدن نبوده. که میشده سرت را بالا
بیاوری گاهی همان وسط کار، دو کلمه از آخرین فیلمی که دیدی، کتابی که
خواندی، خرابشدهای که رفتی با یکی حرف بزنی. که حداقل یکی و حداکثر
پانصدنفر آدم بیربط به تو مدام پیرامونت نبودهاند، روی اعصابت
نبودهاند. که همیشه «غریبه»ی جمع نبودهای، عجیبِ جمع نبودهای. که هی
مدام خودت را قایم نکردهای، در را نبستهای، داد و هوار نکردهای که آقا
بذارین من پندیقه به حال خودم باشم.
(+)
خیلی هم از جنسِ غُرهای ما :ی
(+)
خیلی هم از جنسِ غُرهای ما :ی
0 cmt:
Post a Comment