20.12.11

بعد یک روز زندگی‌ همه‌مان می‌رسد به همین نقطه تلخی که الان من رسیده‌ام بهش. که اینقدر در عمق جامعه دست و پا می‌زنیم/زندگی می‌کنیم و بزرگ می‌شویم که شاید قدمان دو-سه سانتی از پدر-مادرهامان بزند بالا. که شاید یک روز وسعت دید و جهان‌بینیِ یه‌کم وسیع‌تری پیدا کنیم.-لااقل گاهی- شاید راه و چاهِ چیزاهایی دستمان باشد که از قضای روزگار دستِ آنها نیست یا شاید قبلن بوده، به هر حال.. بعدترش به یک‌ نقطه‌ زندگی‌مان می‌رسیم که مستقلیم حتا. از خیلی جهات. هِی هر روز از جهاتِ بیشتری مستقل می‌شویم و این می‌شود تهدیدِ جدی. زنگِ خطر انگار. که اصلن پذیرفتن‌اش برایشان کابوس می‌شود هِی هرشب. چشمشان را که باز می‌کنند می‌بینند که وسطِ آچمزترین شرایط زندگی ایستاده‌اند. که نه راهِ پیش دارند و نه فلان. نه می‌توانند، نه حتا بعضن می‌خواهند که شرایطِ موجود را تغییر بدهند. صرفن می‌توانند غصه‌شان را بخورند و هر از گاهی که داشتند به انفجار می‌رسیدند همه‌ی درد را فریاد بکشند سرِ عالم و آدم. سرِ تو. سرِ هرکی. کاری که همه این‌روزها خوب بلدند طاهرن.

...
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالبِ خود
برآمدیم.